خاطره اولین تظاهرات و راهپیمایی سال ۱۳۵۷ سرفایاب
بسم الله الرحمن الرحیم *خـــاطـره*
*اولین تظاهرات و راهپیمایی سال ۱۳۵۷ سرفایاب*
دوران نوجوانی دوران شیرین و بیاد ماندنی است
خاطرات آن دوران،
باتمام فراز و فرودهایش شیرین تر ولذت بخش تر است.
بخصوص اینکه خاطرات آن تا پایان عمر چنان در روح و جوارح انسان حک شده
که
یادآوری آن ،
چه از سر شوق
و
چه از سرحسرت،
بسیار لذت بخش است
سال ۱۳۵۷ دانش آموز کلاس سوم راهنمایی مدرسه نور سرفاریاب بودم ،
سرفاریاب آن ایام،
بعنوان شاهراه اصلی ارتباطی بویراحمد و جنوب،
یکی از مناطق پیشرفته استان بود
که علاوه بر استقرار اداراتی مانند
کشاورزی ، پست،
بهداری ..امکانات دیگری
از جمله ،
دارای یک دستگاه ژنراتور برق بود
هر چند فقط مدتی موقت ادارات دولتی از آن استفاده کردن
کما اینکه
مرکز استان یعنی شهریاسوج هم
مانند سرفاریاب
با یه ژنراتور بصورت نوبتی برق ساکنین را
تامین میکرد ،
مدارس متوسطه و راهنمایی فقط در مناطق خاص و برخوردار استان دایر بود ،
مثلا لوداب که هم اکنون خود یه شهر و پیشرفته تر از سرفاریاب هست
فاقد مدرسه راهنمایی و دبیرستان بود.
دانش آموزان آن مناطق ازجمله میانتنگان برای تحصیل راهی سرفاریاب میشدند
ساختمان مدرسه راهنمایی
ان ایام یه طبقه و دارای نمای سنگی و
سقف شیروانی داشت
( هم اکنون دبیرستان دخترانه است)
آقای سید حسین نمازی
مدیر مدرسه بود
دبیرانی بومی که به یاد دارم عبارت بودند از: سیدنصرت کاظمی
بهادر پارسا
محققیان …
و
آقایان شاهرخی از چرام محمودمنطقیان و
صفوی ازدهدشت
و
آقایان مرادی و
اوجی از شیراز ،
(اسم بقیه دبیران را متاسفانه اکنون در ذهن ندارم)
کلاس ما حدود ۳۰ تا ۴۰ نفر بود
💠
در همان ابتدای سال تحصیلی ۵۷ تظاهرات در اکثر شهر ها به اوج خود رسیده بود
بیشتر دانشگاه ها و مراکز عالی کشور تعطیل شده بودند
در شهرهایی مانند بهبهان دهدشت ،گچساران مدارس و مراکز یکی
بعد از دیگری تعطیل
می شدند،
هرچه به بهمن ماه نزدیکتر میشدیم
خبرهای بیشتری از تظاهران
کُشت و کشتار در شهرها به گوش می رسید
آن روزگار خبری از ارتباط مخابراتی دیجیتالی و… به سبک امروز نبود،
در سرفاریاب ،
هیچ رسانهای غیر از رادیو وجود نداشت،
وقایع انقلاب را،
یا از نقل قول کسانی که از شهرهای بزرگ
بر می گشتند
می شنیدیم
و
یا از از رادیو گوش میدادیم
اخبار رادیو هم بعلت پارازیت شفاف و واضح نبود
، با زحمت آن را گوش میدادیم
چون هیچ دکل و فرستنده رادیویی در منطقه نبود
تنها صدای رادیو
بی بی سی خیلی
شفاف بود،
لذا
اخبار را از بیبیسی پیگیری میکردیم
(طنین صدای بلند وزیبا پایان اخبار یاهوی… آقای لطفعلی خنجی گوینده رادیو
بی بی سی هنوز در گوشم می پیچد)
همه بچه ها کلاس شور شوق انقلابی عجیبی داشتند
زنگ تفریح همش سرگرم بحث خبرهای رسیده از شهرها،
در مورد وقوع انقلاب ، اعلامیه های امام، تظاهرات،…
و تحلیل آنها بودیم
خیلی دوست داشتیم
ما هم همراه آنها
می بودیم.
یا
به گونهای با آنها ابراز همبستگی میکردیم،
ادامه این شور احساسات و
دلبستگی
باعث شد
کم کم به این نتیجه برسیم که ما هم باید تظاهرات و راهپیمایی کنیم
حدوداً روزهای پایان
دی ماه بود
که کلاس سومی ها در تصمیم خود جدی شدیم،
همه در کلاس همصدا شدیم که به طرفداری از امام خمینی بر علیه شاه دست به اعتراض و راهپیمایی بزنیم
اما اولین مشکل مان این بود که بعلت کم تجربه گی،
نمیدانستیم چگونه تظاهرات کنیم
در عین اینکه در برگزاری آن بسیار مشتاق و احساساتی بودیم.
از طرفی نوعی احساس شرم و خجالت ناشی از سوتی هایی که ممکن بود در جریان راهپیمایی دچار شویم را در دل داشتیم .
چرا که تا آن موقع هیچ تظاهراتی در سرفاریاب برگزار نشده بود
وما هم بچشم خود مشاهده نکرده بودیم،
تنها راهنمای ما ،
استفاده از نقل قول کسانی بود که در شهرها بزرگ در راهپیمایی ها شرکت کرده و به سرفاریاب باز گشته بودن …..
با استفاده از تجارب آنها تصمیم نهایی گرفته شد
چون نقل وقول شده بود که تظاهرکنندگان همراه خودعِّلم وپارچه ای حمل میکنند ،
قرار شد علم و بیرقی تهیه شود،
و مانند سینه زنی
شب های محرم ،
یکی از
بچه ها،
نوحه خوانی کند
و بقیه
(بدون سینه زدن)
در حین حرکت،
نوحه را تکرار کنند
سید هدایت (کشاورز)میرحسینی که نماینده کلاس بود بعنوان
شعارگو
و زمان کشاورز
که هیکل قوی داشت بعنوان پرچمدار مشخص شدن .
طولی نکشید که بچه ها یک تیکه پارچه تهیه نمودن
باید پارچه را به چوب بلندی می بستیم ،
یه باغ جلو مدرسه بود
(باغ سی محمد رضا)
یکی از همکلاسی ها (مرحوم قادر کشاورز روحش شاد)
که بسیار چابک و ورزیده بود
فوراً از دیوار باغ بالا رفته و ودر مدت زمان کوتاهی یه چوب بلند سفیدار برای علم تهیه نمود،
و پارچه را به نوک آن بست.
همه چیز برای شروع راهپیمایی آماده بود
حدود ساعت ۱۱ صبح بود که همه دانش آموزان کلاس با هماهنگی شعارگویان از کلاس بیرون آمدیم و جلو مدرسه
(سر جاده) تجمع کردیم
بقیه دانش آموزان هم با سر صدای مابیرون آمدن و به ما ملحق شدند،
تظاهرات وراهپیمایی خودجوش رنگ عملی به خود گرفت.
به سمت پاسگاه ژاندارمری با شعار به آرامی حرکت کردیم
نظم بسیار زیبایی حاکم بود
اعضاء شرکت کننده در راهپیمایی دانش آموز بودیم
وقتی به پاسگاه رسیدیم چند درجه دار و سرباز درب ورودی پاسگاه بحالت آماده باش
حلقه زده بودند
و ما را باتمام وجود زیر نظر داشتند ،
یکی از آنها که دوربین عکاسی در دست داشت مشغول عکسبرداری از ما بود
بعد از عبور از پاسگاه بطور منظم شعار گویان تا شرکت تعاونی جلو رفتیم،
آنجا چند دقیقه توقف
کردیم
وشعار سر دادیم
سپس با همان نظم وترتیب قبلی و شعار بطرف مدرسه بازگشتیم
بعد از بازگشت چون ظهر شده بود مدرسه تعطیل شد
همه کیف و کتاب های خود را جمع کرده زیر بغل گرفته و راهی منازل و روستاها شدیم
بچه های تیرابگون،
دره لیر ،پاده پشتچندار مندان …
بچه های گرگیو…
بچههای
شاه حمزه ،شرابگروه تلخاب،سرزرد ،مه گردی…
بچه های مرکزی..
بچه های پایین زرد..
هر کدام بطرف دهات و روستای خود حرکت کردند
خیلی خوشحال
و ذوق زده بودیم
که تظاهرات خود را آبرومندانه برگزار کردیم
اما
بچههای روستاهای عزیزی و
خلیفه ای و دل یاسیر که مسیرشان از جلو پاسگاه میگذشت
همان روز یا یک روز بعد از آن بود که وقتی جلو پا سگاه رسیدن
یه ژاندارم ،
به جمع آنها حمله ور شد
و همانند گرگی که به گله گوسفند حمله ور شود
یکی از دانش آموزان را به نام فصیح آرامش گرفت وکشان کشان داخل پاسگاه برد
و بازداشت نمود،
فردای آن روز که کلاس آمدیم
جو رعب آور و ترسناکی ،
بر مدرسه حاکم بود ،
به آرامی کلاس رفتیم
زنگ اول هوا سرد و یکی از معلمین سر کلاس مشغول تدریس بود،
گویا پاسگاه تصمیم گرفته بود
ابتدا شعارگو وپرچمدار تظاهرات را باز داشت کند،
ناگهان کسی در کلاس را به شدت کوبید !!!
معلم در کلاس را گشود فوراً،
یه درجه دار باچهره ای عبوس،
بدون سلام و اجازه وارد کلاس شد !!!
چند دقیقه به چهره همه زل زد
سپس با صدای بلند
با عصبانیت فریاد کشید:
هدایت کشاورز و زمان کشاورز بیایند بیرون!!!!
همه ما به همراه معلم مات و مبهوت به چهره او نگاه می کردیم!!!!
یکی از دانش آموزان فوراً
زیرکی بخرج داد گفت :
جناب سروان،،
هر دو غایب هستند و کلاس نیامدند!!!!
چند دقیقه در کلاس ساکت ماند چهره در هم کشید اماچیزی نگفت !!!
و بعد باعصبانیت برگشت از کلاس خارج شد.
همه دانش آموزان بخصوص هدایت و زمان نفس راحتی کشیدن
و به خیر گذشت بعد از آن
هدایت و زمان چند روز غیبت کردن کلاس نیامدند.
بعد از مدتی گویا درکشور هرج ومرج
به اوج خود رسید
و کنترل از دست نظامیان و ژاندارمری خارج شده بود ،
بدنبال این نابسامانی ها
بعضی افراد به فروش اسلحه روی آوردن و
مانند عطاران دوره گرد روی دوش خود چندین قبضه اسلحه گذشته وبرای فروش،
از این روستا به ان روستا می رفتن ،
بعضی هم
کیسه های
خشخاش بدوش داشتن و برای فروش جار می زدن،
زمزمه ای درمیان بود که قرار است همین روزها پاسگاه ژاندامری بوسیله تفنگچیان محلی اشغال و ژاندارمها خلع سلاح شوند
در و دیوار مغازها ومعبرها،
مملو از شعار مرگ برشاه
و
درود بر خمینی
شده بود
همه دانشجویان و
دانش آموزانی که در شهرهای بزرگ تحصیل می کردند،
یکی پس از دیگری به خانوادههایشان مراجعت می نمودن
حتی تعدادی از سربازان از پادگان ها فرار کرده و به منطقه آمده بودند راهپیمای در سرفاریاب کمکم شکل عمومی بخود گرفت
افراد و گروه های فرهنگی و مذهبی از شهرها به سرفاریاب عزیمت نموده
و مردم را به تظاهرات راهپیمایی تشویق میکردند،
در همان ایام یه روز زنده یاد مهندس سید حبیب الله جهانگیری و حاج علی داورپناه با یه دستگاه ماشین وانت، مملو از کتاب و پوستر و اقلام تبلیغی به سرفاریاب آمدند
و نمایشگاه بزرگی از کتب مذهبی ،مجلات ،روزنامه و بخصوص پوسترهایی از حضرت امام و تصاویر شهدایی که در جریان درگیری ها در شهر ها به شهادت رسیده بودند ،
در سالن مدرسه راهنمایی برپا کردند
که
مورد استقبال شدید مردم و دانشآموزان قرار گرفت و
با برگزاری یک راهپیمایی با حضور معلمین و دانشآموزان در پاریو،
کنار دبستان یادبود جمع شده و مرحوم مهندس جهانگیری،
در مورد جنایات شاه سخنرانی نمود
مظفرکشاورز هم که هنرستان فنی دهدشت تحصیل میکرد،
با یه ساک برزگ چمدانی محتوی پوسترها و عکسهای رنگی حضرت امام در سایزها ورنگهای مختلف آمده بود
و چند قدمی مدرسه،
یه بساط پهن کرده و درحالی که مشتریان که اکثراً دانش آموز بودند ، دور او حلقه زده بودند مشغول فروش عکسها وپوسترها بود .
بعد از آن اعتراضات همچنان ادامه داشت
بزرگترین راهپیمایی عمومی در سرفاریاب روز ۱۲ بهمن برگزار گردید که با فراخوان روحانیون منطقه ،
اکثر مردم از زن ومردم ، کوچک وبزرگ ،..
.از همه طبقات و اقشار روستاهای اطراف در آن روز ،
در مرکز سرفاریاب
گرد آمدن و
دست به راهپیمایی بزرگ و باشکوهی زدند،
سپس به طرف قبرستان عمومی،
کنار مغازه میر مسیح تجمع کردند،
و یه سخنران که احتمالاً از گچساران آمده بود،
به سخنرانی پرداخت،
بعد از آن،
همه پراکنده شدند و تمام مدارس ومراکز دولتی سرفاریاب
هم تعطیل شدند.
اوضاع نا آرام وملتهب بود
تا نهایتاً خون شهداء
و فداکاری مردم
و
رهبری داهیانه
و خردمندانه امام
به ثمر نشست
وفجر پیروزی
در روز ۲۲ بهمن
بر سرزمین ایران دمید
💫
والسلام من تبع الهدی
۱۵ بهمن ماه۱۳۹۹
سیدعلی اکبر زاهدیان
برچسب ها :خاطره ، دهدشت نیوز ، سرفاریاب
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.







ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰